
باور کنید ربطی به کشتی نداره
مجله اینترنتی با صدها عنوان مختلف برای سرگرمی و اطلاعات عمومی
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ابطحی هستم، روحانی و یکی از عوامل مزدور استکبار که از طریق وب سایت باصطلاح وب نوشت ها مطالبی را برای گمراهی مردم و ایجاد اغتشاش و فریب افکار عمومی و چند جرم دیگر منتشر کردم. اینجانب مدتی معاون و مدتی مسوول دفتر رئیس جمهور..................
برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنیدیکی بود یکی نبود.
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه می شد، گوسفندی را می کشت. کباب می کرد و خود و بستگانش با آن سیر می شدند.
سپس فریاد می زد: گرگ٬ گرگ٬ آآآی مردم٬ گرگ...
مردم ده سرآسیمه می رسیدند و می دیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید... ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت کباب شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان دروغگوست، فریاد برآوردند: دروغگوی دزد. دزد... دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی می کردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح می دادند که:
عزیزان٬ دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها می توانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند
گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند
گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند
گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند
گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند
گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند
صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند
باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند
گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «جاوید» خوانده با تـُُن بالا بخند
تو رختخواب مخمل ابیش خوابیده
تفسیر شعر:
در مصرع اول شعر شاعر مارو به پوشیدن لباس قرمز تشویق می کنه .
و می گوید تمام ادم ها باید مثل عروسک لباس قرمز بپوشن و گرنه کلاشون پس معرکه است .
در مصرع دوم شاعر ما را به یک انقلاب مخملی تو رختخواب دعوت می کنه .
احتمالا شاعر این شعر وابسته به سازمان جاسوسی امریکا بوده و تحت تعقیبه!
وقتی پایت خواب می رود ،نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی!
وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی عاشق می شوی!
خوش به حال آنها که ...دندان عقلشان را کشیده اند گاهی که به اطرافم فکر می کنم ...فکم تیر می کشد!!!
پاک ترین هوای دنیا ،هوایست که در وجود ماست!چراکه هر لحظه دلمان هوای هم را می کند!!!
(میلاد تهرانی)
بلافاصله بعد از اينکه زني از زير دوش حمام بيرون اومد شوهرش وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... مرد همسايه شون پشت در ايستاده بود... تا مرد همسايه زن رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... ![]()
بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو ميندازه و مرد همسايه چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن ميده و ميره... ![]()
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت... شوهر زن ازداخل حموم از زنش پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: مرد همسايه مون بود... شوهر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!![]()
![]()
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!!!
یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.
یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.
روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.
روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! ............
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی منحرفید!
حواستون كجاست ؟
شوهرش انگلیسی صحبت می كرد.
1. شايد ايني که ميگم يه کم عجيب باشه! مامان و بابام هنوز حسابي جوون و خوشگلن و موقع س..
(اون كار!) خيلي بلند سر و صدا ميکنن. بعضي وقتا نصفه شبا صداشونو ميشنوم, اما نميتونم جلو خودمو بگيرم
و .... ميخواستم بدونم اينکار اشکالي هم داره يا بقيه ملت هم همين کارو ميکنن؟
2. کسي ميدونه چجوري ميتونم با استفاده از يه بک گراند کاري کنم که مونيتورم عين آينه کار کنه؟ اينم
بگم که يه آينه رو اسکن کردم اما نشدا!
3. يه کم نگرانم. دوست دخترم حامله شده اما ديگه پر..يود نميشه! نکنه اون بچه هه داره اون خون رو
ميخوره؟ الان 6 ماهه که همين آشه و همين کاسه...
4. کسي ميدونه چرا توي پوست [خز] گربه سانان دو تا سوراخ دقيقا تو محل چشمهاي حيوون وجود داره؟
به نظر مياد يه بحث عميق هستي شناسانه پشت قضيه باشه ها...
5. الان 6 ماهه که با دوست پسرم زندگي ميکنم و خيلي دوسش دارم, اون تقريبا همه چيزه منه. اما
متاسفانه هفته پيش بهم گفت که يه "سرطان پوست خيلي خفن" داره و دلم کلي شکست... به نظرتون چيکار کنم؟
بهش بگم که همه چي تمومه يا بايد باهاش بمونم؟
6.من یه کیک درست کردم که شکل حضرت عیسی بود .. بعد کیکم سوخت ..حالا میرم جهنم؟
جواب : قطعا میری جهنم!
7.و اما شاهکار ماجرا: ميدونم بي ادبيه, اما يه موقعهايي وقتي ميشينم سر توالت احساس ميکنم که از ...
(اونجام !) بخار با فشار ميزنه بيرون! نکنه دارم ميميرم يا از اين بيماريهاي عجيب غريب گرفته باشم؟ کل
اينترنت رو گشتم اما جوابي پيدا نکردم! کسي ميتونه کمکم کنه و از نگراني درم بياره؟
و آن کلمه این بود :
رگ در خون !!!![]()
این یه طنزه خواهشا كاسه داغ تر از آش نشوید
برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنیداین خانوم ما چند وقته پیله کرده میگه دستگاه تصفیه اب بخر …! ما هم که جزو مردان نیک روزگار هستیم این تقاضا رو حواله به اونجامون کردیم و پشت گوش انداختیم تا حالا…! دیشب دیدم یه لیوان اب لوش اورده میگه بگیر بخور! گفتم مگه خرم که این اب جوب رو بخورم…! اَه …اَه …اَه …چه کثافتی…! گفت یا میخوری یا همین الان میری دستگاه تصفیه اب میخری …! گفتم نه میخورَم نه میخَرم…! گفت اخه دیوانه این همون اب شیره که با ولع میخوری …! گفتم …نععع…! گفت: بععععله…! دیشب یه پارچ اب ریختم توی دستگاه بخور حالا این یه لیوان تهش مونده … ببین چه کثافتی میخوریم صب تا شب… رحم داشته باش مرد! اگه اینا دلشون به حال بچه های ما نمیسوزه تو بسوزه لا اقل..! گفتم بدو اون گوشی رو بیار دوتا عکس بگیرم از این لیوان اب بدم روزنامه کنن…! گوشی رو که اورد گفت صد تا عکس هم که بگیری یاسین به گوش خر خوندنه …کسی دلش به حال ما نسوخته که نون و ابمون رو درست کنه…!
بهش گفتم بازم برو خدا رو شکر کن… توی اهواز یه کارشناس المانی اب اشامیدنی رو ازمایش کرده گفته جان بچه هاتون این اب رو به خر و گاوتون ندید که سَقَط میشَن…! مردم گفتن بابا ما این اب رو خودمون میخوریم…! کارشناس المانی چشماش چار تا شده و دود از کله اش بلند شده …! میگن این کارشناس مستراح که میخواسته بره تو اهواز یه شیشه اب معدنی میبرده ..... رو با اب معدنی میشسته… میفهمی یعنی چی؟ یعنی اب اشامیدنی مردم اهواز به درد کون شستن هم نمیخوره … باز برو ناشکری کن …! بنده های خدا اهوازی ها … خدا صبرتون بده…!
برگرفته از وبلاگ:http://2vominbande209.blogfa.com/
ادامه این داستان خیالی رو شما در حد یک کامنت تو قسمت نظرات بنویس :
حتی میتونی تخیلیش کنی.

من قول ميدهم اگر فقط دوتا بمب اتمی کوچولو داشته باشيم همه بدبختیهای اين مملکت درست ميشه. باور نداريد؟ الان توضيح ميدم:
فرض کنيد ما همبن الان دوتا بمب اتمی درست کرديم و گذاشتهايم توی انبار و دربآنجا را قفل کردهايم و کلیدش را دادهايم دست یک آدم مطمئن و مورد اطمینان.
بعد از گذشت مدتی امريکا و اروپا از دستيابی ايران به سلاح اتمی حسابی عصبانی ميشوند و ميگن: ديديد اينها دروغ ميگفتند. اينها ميگفتند ما میخواهیم از بمب اتم برق توليد کنيم حالا رفتهاند سلاح اتمی درست کردهاند و برای ما دارند شاخ و شانه میکشند. ابتدا تهديد ميکنند و قطعنامه صادر ميکنند ولی فایدهای ندارد. احمدینژاد به خارجیها دهن کجی ميکند و سخنرانیهای آنچنانی. خارجیها از اين حرکت کفری ميشوند و قسم میخورند که به ايران حمله نظامی کنند. ناوها به خليج فارس روانه ميشوند و پايگاههای نظامی منطقه به حالت آماده باش درمیآيند.
مقام رهبری دستور ميدهد: حالا ديگه وقتشه! برويد از انبار اون دوتا بمب را بياوريد تا بزنيم کله امريکا و اروپا و اسراییل رو خاکشير کنيم.
فرماندهان نظامی تشکيل جلسه ميدهند تا ببينند کليد انبار دست کيه؟ آخه توی مملکت شير تو شير ما که هيچ چيز حساب و کتاب نداره معلوم نيست چه ارگانی متصدی چه کاریه. خلاصه فرماندهان نظامی چند گروه ميشوند و هرکدام از يک راهی ميروند تا شايد کليد انبار را پيدا کنند.
به سراغ رئيس جمهور ميروند و میگن کلید پیش شماست؟ احمدی نژاد ميگه: به حضرت عباس من کليد را برنداشتم. اين آقای الهام هم شاهد است! ميتوانيد از او بپرسيد.

به سراغ آقای شاهرودی رئيس قوه قضائيه ميروند. او ميگويد: از زمانیکه من این جا را تحويل گرفتهام کليدی نديدم. برويد از سعيد مرتضوی بپرسيد.
ميروند سراغ مرتضوی. مرتضوی ميگويد: حتما دست این روزنامهنگارای پدرسوخته و این وبلاگ نویسهاست. کليد انبار را کش رفتهاند. خودم حسابشان را ميرسم.
ميروند سراغ خاتمی بعنوان رئيس جمهور پيشين . هرچه میپرسند شما خبر داری کليد انبار پيش کيه؟ الان دشمن پشت مرزهاست و هر لحظه ممکن است بما حمله کند. زود باش بگو.

خاتمی نيم ساعت فقط لبخند ميزند و نهايتا که سکوت را میشکند ميگويد: ((بايد در اين مورد فکر کنم. نگران نباشيد کليد يک روزی پيدا خواهد شد. تاريخ اين را ثابت خواهد کرد که در یک جمهوری نوپا تبلور فرآیند چالشهای سیاسی، تبلور دوکماتیزم را در فراچندسویی به کنکاش میگیرد.))

ميروند پيش کروبی. کروبی ميگه ما تابع رهبری هستيم. اگر ايشان بفرمايند کليد پيش ماست پس حتما هست! ولی همانطور که امام راحل فرمودند پيش ما نيست. این قدر هم درباره شهرام جزایری از من نپرسید. هر کس کلید رو بیاره من خودم ۵۰ هزار تومان بهش میدم. بعد ...
ادامه این داستان رو شما بنویسید. البته با حفظ شئونات و فقط در حد یک کامنت.
- این ساسی مانكن هم عجب سریشی است، یه آهنگ تبلیغاتی برام خوند عجب توقعاتی پیدا كرد، چهار ساله مدام بوسیله ی نامه و تلفن ازم می خواد كاری كنم كه مجوز آلبوم اش رو بدن، نمی دونم چطوری به این بشر حالی كنم مملكت قانون داره، به هر آلبومی كه نمیشه مجوز پخش داد!
- با همه مخالفان و منتقدانم نامه نگاری كردم، هیچ كس نمونده كه بهش نامه بنویسم، خیلی حوصله ام سر رفته، ابطحی پیشنهاد داد دور دوم نامه نویسی رو شروع كنم و بعد از چهار سال از دوباره به شریعتمداری نامه بنویسم.
- یادش بخیر چهارسال پیش، شب رای شماری چقدر اذیت شدم، خدا خیر بده ابطحی رو كه مراقب بود خوابم نبره، وای كه چقدر روز شونزدهم خرداد توی مناظره انتخاباتی با احمدی نژاد بحث كردم، با این وجود خیلی بامعرفت بود و اولین نفر همین احمدی نژاد بود كه بعد اعلام نتایج و رئیس جمهور شدنم بهم تبریك گفت.
فرض دوم: فرض كنید آقای میرحسین موسوی رئیس جمهور شوند.
- دیگه كم كم داره همه ی ایران سبز میشه، اتوبوس های شركت واحد، تاكسی ها، هواپیماها، و به همت دانشمندان ایرانی همه ی میوه ها رو هم سبز كردیم، فقط می مونه آدمها، كه اونم به همت دانشمندان ایرانی محقق میشه، فقط كافیه یه اصلاح ژنتیكی انجام بشه!
- تا حالا چند سری تصمیم گرفتم استعفا بدم، آخه چقدر بحران؟ چقدر كارشكنی! تازه می فهمم چرا خاتمی تا دید من كاندیدا شدم سریع به نفع من كشید كنار!
فرض سوم: فرض كنید آقای احمدی نژاد از دوباره رئیس جمهور شوند.
- امروز یه پیشنهاد جدید دادم، قرار شد حالا كه بعد هشت سال نتونستیم نفت رو به سر سفره های مردم ببریم سفرهای مردم رو به سر چاه های نفت ببریم، چند تا سایه بون هم برای رفاه مردم اون ورا نصب كردیم!
- امروز هوگو ایران بود، با هم یك كوكوی سیب زمینی زدیم، خیلی چسبید، حیف كه بعد چهار سال بالاخره سیب زمینی ها تموم شدند، اما عجب بركتی داشتندها! در این چهارساله صبح، ظهر، شب سیب زمینی می خوردیم!
فرض چهارم: فرض كنید آقای محسن رضایی رئیس جمهور شوند.
- راستش شما توانستید فرض كنید اما من نتوانستم و به همین دلیل چیزی در این مورد ننوشتم، شما چیزی به ذهنتان رسید در قسمت نظرات بنویسید

سریالهای تلوزیون همیشه شاهکار بود.حالا چند شب پیش هم به لطف هنر دوبله یکی دیگه از شاهکارهای خودش رو در یکی از قسمتهای سریال پرستاران رو کرد.در این قسمت زنی به جرم خیانت شوهرش , مردونگی آقا ؟!!! رو نصفه شب با یک ساتور نیم متری بریده بود و یک جا قایم کرده بود. مرد بیچاره هم زار و نزار و گریان افتاده بود تو بیمارستان.دوستان خلاق صدا و سیما خلاقیت به خرج داده بودند و بجای عضو بریده شده انگشت پا رو جایگزین کرده بودند.یعنی خانوم ماجرا انگشت پای آقا رو به جرم خیانت بریده بود.دکتر بیمارستان هم اعلام کرد که اگر عضو بریده شده پیدا بشه شاید بشه پیوند زد. آقای ماجرا هم به زنش التماس میکرد که: تو رو خدا بگو کجا گذاشتیش؟!!! زن هم آدرس انگشت! رو نمیداد و همه به تکاپو افتاده بودند تا عضو خیانت کار یعنی انگشت پا رو پیدا کنند. پلیس ها هم میخندیدند و میگفتند : سزای کسی که خیانت کنه همینه! یعنی بریدن انگشت پا !
دست آخر هم انگشت مرد بیچاره رو تو دستشویی پیدا کردند.زنه هم از اینکه پیدا شده ناراحت شد و گفت: کاش انداخته بودمش جلوی سگ!
قصه ما به سر رسید انگشت به خونش؟!!! نرسید. و ما هم تشکر میکنیم از رسانه ملی که این همه سریال قشنگ و آموزنده برای ما نشون میده و ما میفهمیم که سزای مرد خیانتکار بریده شدن انگشت پایش و انداختن آن جلوی سگ است.
?- وای پسر ! این دختره دانشجو که توی کلاس ماست رو دیدین عجب هیكلی داره !
?- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم .
?- ...ها ! حوصله مون سر رفت ! دو تا ...شعر بگین تا بخندیم !
?- یک سی دی توپسی گیرم اومده که خیی باحاله . جدیدترین شوی جنی فر لوپر و شکیراست .
?- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه را میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم ....بهش!
?- ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره فقط دنبال خونه خالی میگردیم .
?- بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... توی کوچمون دختره قد بلنده ...
?- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم
10-دیشب جاتون خالی.مامانم اینا نبودن یه غذای توپ!!! درست كردم.
فقط یه كم زیادی رو گاز موند كه اونم مهم نیست.نمیدونید ته دیگ تخم مرغ چه خوشمزه هست!
این یک مدل شگفت آور، عجیب و غریب و عیناً شبیه من است.
شهردار لندن از دیدن مجسمه مومی خود در موزه «مادام توسو» لندن شوکه شد.
به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری فرانسه، «بوریس جانسون» که از مشاهده "چاقی" این مدل مومی تعجب کرده و گویا تازه متوجه اضافه وزن خود شده بود ، قول داد با ورزش بیشتر از وزن بدنش بکاهد.
جانسون (سمت چپ) که در کنار مجسمه شبیه خود در موزه مادام تاسو صحبت می کرد افزود: "فقط زمانی که شما خودتان را در یک نمای سه بعدی مشاهده می کنید تازه متوجه می شوید که چقدر چاق و فربه هستید. من باید بیشتر ورزش کنم و وزن خود را کاهش دهم."
شهردار لندن در عین حال تلاش کارکنان این موزه برای ساخت چنین مجسمه ای که از شباهت فوق العاده ای به او برخوردار است را ستود: "این یک مدل شگفت آور، عجیب و غریب و عیناً شبیه من است."
برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
دیگه حتی به ماشینها هم نمیشه اعتماد کرد !
معلوم نیست صاحبش چه حالی داره! ... دیگه کسی این ماشینو نمیخره .... رو دستش خواهد موند و ترشیده میشه !!! .... حیف از این همه جهاز که براش خریده بود!!!!!

مربی گفت: نمیآید، چون بازیکنان تیم و خانوادهشان در این شهر زندگی میکنند.
آن یک نفر گفت: البته که میآید، چون من تلفن همراه دارم.
مربی گفت: من هم تلفن همراه دارم، حتی همه بازیکنان تیم تلفن همراه دارند.
آن یک نفر گفت: اما تلفن همراه من دارد زنگ میزند.
مربی گفت: همه تلفنها ممکن است زنگ بزنند.
آن یک نفر گفت: اما تلفن من با شما کار دارد. و گوشی را داد دست مربی!
مربی گوشی را گرفت و گفت: بفرمایید... نه اصلا... غیر ممکن است...خوب البته شاید هم بشود... البته قربان حتما ... بنده اصلا معتقدم که بچهها دلشان پر میزند برای انتقال به شهرستان... شما خیلی لطف کردید که با درخواست بچهها برای انتقال موافقت فرمودید.
آن یک نفر لبخند زد و به مربی گفت: دیدی که میشود؟!
مربی گفت: دیدم، شنیدم، خندیدم.
***
یک نفر رفت به یک بانک بزرگ و گفت: من یک وام بزرگ میخواهم.
رییس بزرگ گفت: وام بزرگ، طرحهای بزرگ، مدارک بزرگ و ضامنهای بزرگ میخواهد،
داری؟
آن یک نفر گفت: ندارم، فقط یک تلفن همراه کوچک دارم. بفرمایید!
و گوشی را به رییس بزرگ داد. گوشی زنگ زد، رییس بزرگ با تلفن حرف زد، مکالمه تمام شد، وام آماده شد. آن یک نفر وام را گرفت و لبخند زد و رفت. رییس بزگ هم لبخند زد و کیفش را برداشت و رفت و دیگر به بانک برنگشت. آن یک نفر هم دیگر به بانک برنگشت.
***
یک نفر رفت به یک دانشگاه بزرگ وگفت: یک مدرک بزرگ به من بدهید!
گفتند: باید سالها درس بخوانی، تکلیف بنویسی، امتحان بدهی، پژوهش کنی، پایاننامه بنویسی، از پایاننامه دفاع کنی، بعد مدرک بزرگ بگیری.
آن یک نفر گفت: من وقت ندارم، سواد درست و حسابی هم ندارم، حوصله هم ندارم.
گفتند: پس چه داری؟
گفت: تلفن همراه دارم.
گفتند: خوشا به سعادتت! تو که تلفن همراه داری، چه نیازی به مدرک بزرگ داری؟
آن یک نفر گفت: تلفن همراه که چیز مهمی نیست.
گفتند: مگر تو این نوشته را از آغاز نخواندهای تا اهمیت آن را بدانی؟
آن یک نفر گفت من که گفتم سواد درست و حسابی ندارم لطفا شما آن را برایم بخوانید!
مـــــردها كاین گریه در فقدان همســــــــر می كنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاك بر سر می كنند !
خاك گورش را به كیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می كنند
چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند
خاك زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می كنند
روز و شب با عكــس او ، پیوسته صحبت می كنند
دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی كنند !
در میان گریه هاشان ، یك نظر ! با قصد خیــــــر !!
بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می كنند !
بعدٍ چنــــــدی كز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خـــــــود ! فكــــر دیگــــــر مـــی كنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال
جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می كنند
كـــــــــج نیندیشید !! فكــر همســـــــر دیگر نیَند !
از برای بچـــه هاشان ، فكر مـــــــادر مـــی كنند
آیا میدانید چرا زنها و مردها بصورت مختلط فوتبال بازی نمیکنند؟!!
جواب در ادامه مطلب !
برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند...
مرد میانسالی با لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دست داشت، شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و...
هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.
شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.
فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است.
تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت... ماهی را پس بده... من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم.... چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟
من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.
او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم.
و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!
با وجود اینکه به عشق آقایون ایرانی نسبت به همسرانشون شکی نیست،ولی مساله اینجاست که چرا برای ابراز این احساس تلاش زیادی نمیکنن؟
توی این لاگ میخوام چندتا روش کم خرج،جالب و تاثیر گذار رو برای آقایون خوب ایرانی (متاهلین و مجردا البته برای آیندشون) به نمایش بذارم.
گاهی آنقدر درگیر کارای روزمره و گرفتاریهای همیشگی مون می شیم که محبت کردنو یادمون میره.میشه با یه کار کوچولو اما غافلگیر کننده تنوع رو به زندگی مون برگردونیم.
و اما اولین پیشنهاد جالب کوچولو.
بعد از ظهری رو مجسم کنید که شما مقابل محل کار همسرتون در ماشین انتظار میکشید و در این فکرید که با وجود ترافیک زودتر از شب به خانه نخواهید رسید.4 راه برای شما وجود داره:
راه اول:وقتی همسرتون در ماشین رو باز میکنه از اینکه چند لحظه ای دیرتر اومده اظهار نارضایتی کنید و...(که این امر باعث شروع مشاجره خواهد شد!)
راه دوم(که راه پیشنهادی برای مردهای رمانتیک ایرانیه):با اجرای چند کار ساده زیر میتونید بعد از یک روز سخت کاری با چهره هایی خندان و رحیه ای عالی به خونه برگردید.
در همان مدت کوتاهی که منتظرید کاغذی کوچک بردارید و روی آن جمله ای کوتاه و مثبت بنویسید مثل:"همیشه سبز باشی عزیزم،دوستت دارم".و اون رو روی آینه آفتابگیر بچسبونید.
معمولا یکی از اولین کارهایی که خانوما موقع سوار شدن اتومبیل انجام میدن نگاه کردن به آینه آفتابگیره.اما اگر همسرتون فراموش کرد این کار رو انجام بده شما میتونید با زیرکی اونو به این کار وادار کنید!با گفتن جمله ساده ای مثل:"عزیزم پیشونیت کثیف شده!".مطمئنا وقتیکه همسرتون یادداشت شمارو میبینه از اینکه با وجود خستگی بازهم به فکر روحیه او بودین خیلی خوشحال میشه.
راه سوم:شما میتونید بدون هیچ حرفی رانندگی کنید و گاهی هم به ماشین هایی که جلوی شما می پیچند بدوبیراه بگین.همسرتون هم به پیاده رو ها ،ویترین مغازه ها و ماشین های دیگه نگاه میکنه.گاهیم با حسرت نگاهی به خانومی میندازه که همسرش از گل فروش سر چهار راه برای او گل خریده!
راه چهارم:و اما راه چهارم اینکه به دلیل سهمیه بندی بنزین ماشین رو در پارکینگ خونه مخفی کنید وتا خدای نکرده قطره ای از سهمیتون کم نشه.نه به فکر همسرتون باشید چطور و با چه روحیه ای به خونه برمیگرده نه به فکر رومانتیک بودن
یکی بود، یکی نبود.
یک جوونِ جقله ای بود، فرض کنید مثلِ من، یه جایی به سرش زد فرهنگ سازی کنه، مثلا مثلِ من، اومد یه جایی، خیلی بزرگ نوشت: بعضی ها برای رفع خستگی چای می خورند ... کاش همدیگر را می بوسیدند.
جمله انگار قشنگ بود، می گفت بیایید وقتی از کارِ روزانه خسته می شویم، به جای هر لیوان چای یکی از عزیزانمان را ببوسیم، می خواست فرهنگِ دوست داشتن و دوست داشته شدن را یک جورایی رواج بده، مثلِ ترکِ سیگار... هر وقت هوسِ سیگار کردی مغز گردو بخور، یا بادام، یا ورزش کن... خلاصه هر وقت احساس خستگی کردی و هوس چای کردی، توی محلِ کار یا خونه، بگرد کسی را که دوست داری ببوس، اینجوری خستگی همه در میره، کسی از بوسیده شدن بدش نمیاد...
اما یه چیزی .
اون جقله که اون نوشته را نوشت، به یک چیزی فکر نکرد، اگر قرار باشه توی یک اداره، اونهایی که برای رفعِ خستگی چای می خورند، بخواهند به جای چای یکی را ببوسند چه می شود...
تصور کن یک اداره، با 100 تا کارمندِ زن و مرد، همه در طولِ روز خسته می شوند، هوسِ چای می کنند... ببین توی اون اداره چه بلبشویی می شود، هر کسی یکی را گرفته و یک گوشه ای داره ماچ می کنه ... جالبه نه ؟
اما خارج از شوخی می گویم، چرا ما هر وقت از کار خسته می شیم چای می خوریم و بغل دستی را نمی بوسیم؟