تبليغاتX
!کلی جفنگ در مورد همه چیز

!کلی جفنگ در مورد همه چیز

مجله اینترنتی با صدها عنوان مختلف برای سرگرمی و اطلاعات عمومی

باور کنید ربطی به کشتی نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 11:36  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 12:45  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

ابراهيم نبوي
*منبع : روز

 

اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ابطحی هستم، روحانی و یکی از عوامل مزدور استکبار که از طریق وب سایت باصطلاح وب نوشت ها مطالبی را برای گمراهی مردم و ایجاد اغتشاش و فریب افکار عمومی و چند جرم دیگر منتشر کردم. اینجانب مدتی معاون و مدتی مسوول دفتر رئیس جمهور..................


MQuest.Blogfa.comبرای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 7:53  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

یکی بود یکی نبود.

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان،‌ هر روز که گرسنه می شد، گوسفندی را می کشت. کباب می کرد و خود و بستگانش با آن سیر می شدند.

سپس فریاد می زد: گرگ٬ گرگ٬ آآآی مردم٬ گرگ...

مردم ده سرآسیمه می رسیدند و می دیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.

یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید... ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت کباب شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان دروغگوست، فریاد برآوردند: دروغگوی دزد. دزد... دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی می کردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح می دادند که:

عزیزان٬ دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها می توانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 7:44  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند

گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند

گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند

گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند

گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند

گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند

صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند

باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند

گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «جاوید» خوانده با تـُُن بالا بخند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 7:10  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده

    تو رختخواب مخمل ابیش خوابیده

 

    تفسیر شعر:

 

    در مصرع اول شعر شاعر مارو به پوشیدن لباس قرمز تشویق می کنه .

    و می گوید تمام ادم ها باید مثل عروسک لباس قرمز بپوشن و گرنه کلاشون پس معرکه است .

    در مصرع دوم شاعر ما را به یک انقلاب مخملی تو رختخواب دعوت می کنه .

    احتمالا شاعر این شعر وابسته به سازمان جاسوسی امریکا بوده و تحت تعقیبه!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 11:1  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

اساتید دانشگاه !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 8:20  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

عامل اصلی کودتای مخملی دستگیر شد

گفتنی ست که فرد مذکور به ارتباط با دشمنان بیگانه اعتراف کرده ...

http://eazypics.net/image.php?id=30CB_49B8815A

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 7:45  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

کارآمدترین دزدگیر دنیا !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 0:41  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 23:42  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 0:20  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

menu.jpg

نوشابه مجردی؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 8:51  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 0:41  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 4:23  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را میداند، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند
 
 بانکدار: کسی است که وقتی هوا آفتابی است، چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد
 
 مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است
 
 سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید
 
 اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد
 
 روزنامه نگار: کسی است که 50% از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و 50% بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند
 
 ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست
 
 هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد
 
 فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند
 
 استاد: کسی است که کاری ندارد ولی حداقل می داند چرا
 
 روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد
 
 معلم مدرسه: کسی است که عادت کرده فکر کند بچه ها او را دوست دارند
 
 جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند
 
 برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 4:21  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

وقتی پایت خواب می رود ،نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی!

وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی عاشق می شوی!

خوش به حال آنها که ...دندان عقلشان را کشیده اند گاهی که به اطرافم فکر می کنم ...فکم تیر می کشد!!!

پاک ترین هوای دنیا ،هوایست که در وجود ماست!چراکه هر لحظه دلمان هوای هم را می کند!!!

                                                     (میلاد تهرانی)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 8:30  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

خری با صاحب خود گفت در راه ***** که ای بی رحمِ بی انصافِ بد خواه

مرا تا چند زیر بار داری ***** مرا تا چند با جان کار داری

خدا مرگت دهد تا شاد گردم ***** ز بند محنتت آزاد گردم

جوابش داد : « کای حیوان در بند ***** چرا از مرگ من هستی تو خرسند

علاجی کن که دیگر خر نباشی ***** کشیدن بار را در خور نباشی

وگرنه ، تا تو خر هستی ، به ناچار ***** چه من ، چه دیگری ، از تو کشد کار
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 2:32  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

بلافاصله بعد از اينکه زني از زير دوش حمام بيرون اومد شوهرش وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... مرد همسايه شون پشت در ايستاده بود... تا مرد همسايه زن رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!...

بعد از چند لحظه تفکر ، زن حوله رو ميندازه و مرد همسايه چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن ميده و ميره...

زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت... شوهر زن ازداخل حموم از زنش پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: مرد همسايه مون بود... شوهر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 8:58  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 8:55  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

روزی مرد جوانی هوس شنا کرده بود. بعد از اینکه مقداری تن به آب سپرد و خسته شد از دریا خارج شد  اما متوجه شد که امواج دریا شرت مایوی او را با خود برده. هراسان به اطراف نگاه کرد و در این حین سطلی آهنی را که کناری افتاده بود دید. با خوشحالی آنرا برداشت و بعنوان پوشش موفتی در جلو خودش نگاهداشت و به سمت ساحل رفت. همینطور که پیش میرفت، در ساحل دریا دختری را مشاهده کرد که در حال مطالعه بود. از سر کنجکاوی جلو آمد و رو به دختر خانم کرد و گفت: ببخشید شما چه کار میکنید؟ دختر گفت: مگر نمی بینی دارم کتاب می خوانم. پسر پرسید: میشه بگویید موضوعش چیه؟  دختر گفت: موضوعش درباره فلسفه است. پسر در باز هم پرسید: فلسفه؟ من که تا به حال نفهمیدم اصلا فلسفه یعنی چه؟ دختر گفت: خیلی ساده است. فلسفه یعنی اثبات چیزهایی که وجود خارجی ندارند. پسر که بیشتر کنجکاو شده بود سوال کرد: میشه یک مثال بزنی که  بهتر بفهمم. دختر رو به پسر کرد و گفت: مثلا همین سطلی که شما جلوی خودت گرفتی فکر میکنی که ته داره. در صورتی که ته نداره.......
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 8:48  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

  یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد. 

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش  را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.

 روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا  این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه
شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!!  ............

.

.

.

.

.

.

.

.



خیلی منحرفید!

حواستون كجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 8:46  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

1. شايد ايني که ميگم يه کم عجيب باشه! مامان و بابام هنوز حسابي جوون و خوشگلن و موقع س..

(اون كار!) خيلي بلند سر و صدا ميکنن. بعضي وقتا نصفه شبا صداشونو ميشنوم, اما نميتونم جلو خودمو بگيرم

و .... ميخواستم بدونم اينکار اشکالي هم داره يا بقيه ملت هم همين کارو ميکنن؟


 2. کسي ميدونه چجوري ميتونم با استفاده از يه بک گراند کاري کنم که مونيتورم عين آينه کار کنه؟ اينم

بگم که يه آينه رو اسکن کردم اما نشدا!

 

3. يه کم نگرانم. دوست دخترم حامله شده اما ديگه پر..يود نميشه! نکنه اون بچه هه داره اون خون رو

ميخوره؟ الان 6 ماهه که همين آشه و همين کاسه...


 4. کسي ميدونه چرا توي پوست [خز] گربه سانان دو تا سوراخ دقيقا تو محل چشمهاي حيوون وجود داره؟

به نظر مياد يه بحث عميق هستي شناسانه پشت قضيه باشه ها...

 

 5. الان 6 ماهه که با دوست پسرم زندگي ميکنم و خيلي دوسش دارم, اون تقريبا همه چيزه منه. اما

متاسفانه هفته پيش بهم گفت که يه "سرطان پوست خيلي خفن" داره و دلم کلي شکست... به نظرتون چيکار کنم؟

بهش بگم که همه چي تمومه يا بايد باهاش بمونم؟


6.من یه کیک درست کردم که شکل حضرت عیسی بود .. بعد کیکم سوخت ..حالا میرم جهنم؟

جواب : قطعا میری جهنم!


 7.و اما شاهکار ماجرا: ميدونم بي ادبيه, اما يه موقعهايي وقتي ميشينم سر توالت احساس ميکنم که از ...

(اونجام !) بخار با فشار ميزنه بيرون! نکنه دارم ميميرم يا از اين بيماريهاي عجيب غريب گرفته باشم؟ کل

اينترنت رو گشتم اما جوابي پيدا نکردم! کسي ميتونه کمکم کنه و از نگراني درم بياره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 8:40  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 7:47  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

یه بابایی با گفتن این کلمه تخصص خود را در علوم پزشکی و سطح دانش خود را به نمایش گذاشت!

و آن کلمه این بود :

 

رگ در خون !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 7:56  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

کشتی زنان !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 5:44  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 5:35  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

 

 
 " بو " سگ خانوادگي  رييس جمهور آمريكا در محاصره دوربين خبرنگاران در محوطه رزگاردن كاخ سفيد
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 5:29  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 5:22  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 1:33  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

این روزها توی دهن همه  چیز   آقای موسوی است

شما چطور ؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 1:12  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 2:45  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

این خدا بیامرزها عجب فامیل خفنی داشته اند !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 8:56  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

 

این وبلاگ طرفدار یک کاندیدا است :

 

میر محسن کروبی نژاد !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 19:9  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 19:1  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

این یه طنزه خواهشا كاسه داغ تر از آش نشوید


MQuest.Blogfa.comبرای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 11:28  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

این خانوم ما چند وقته پیله کرده میگه دستگاه تصفیه اب بخر …! ما هم که جزو مردان نیک روزگار هستیم این تقاضا رو حواله به اونجامون کردیم و پشت گوش انداختیم تا حالا…! دیشب دیدم یه لیوان اب لوش اورده میگه بگیر بخور! گفتم مگه خرم که این اب جوب رو بخورم…! اَه …اَه …اَه …چه کثافتی…! گفت یا میخوری یا همین الان میری دستگاه تصفیه اب میخری …! گفتم نه میخورَم نه میخَرم…! گفت اخه دیوانه این همون اب شیره که با ولع میخوری …! گفتم …نععع…! گفت: بععععله…! دیشب یه پارچ اب ریختم توی دستگاه بخور حالا این یه لیوان تهش مونده … ببین چه کثافتی میخوریم صب تا شب… رحم داشته باش مرد! اگه اینا دلشون به حال بچه های ما نمیسوزه تو بسوزه لا اقل..! گفتم بدو اون گوشی رو بیار دوتا عکس بگیرم از این لیوان اب بدم روزنامه کنن…! گوشی رو که اورد گفت صد تا عکس هم که بگیری یاسین به گوش خر خوندنه …کسی دلش به حال ما نسوخته که نون و ابمون رو درست کنه…!

بهش گفتم بازم برو خدا رو شکر کن… توی اهواز یه کارشناس المانی اب اشامیدنی رو ازمایش کرده گفته جان بچه هاتون این اب رو به خر و گاوتون ندید که سَقَط میشَن…! مردم گفتن بابا ما این اب رو خودمون میخوریم…! کارشناس المانی چشماش چار تا شده و دود از کله اش بلند شده …! میگن این کارشناس مستراح که میخواسته بره تو اهواز یه شیشه اب معدنی میبرده ..... رو با اب معدنی میشسته… میفهمی یعنی چی؟ یعنی اب اشامیدنی مردم اهواز به درد کون شستن هم نمیخوره … باز برو ناشکری کن …! بنده های خدا اهوازی ها … خدا صبرتون بده…! 

برگرفته از وبلاگ:http://2vominbande209.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 8:42  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

sarvaze-eslam.jpg 

سرباز زندگی ! ..........

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 16:38  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

ادامه این داستان خیالی رو شما در حد یک کامنت تو قسمت نظرات بنویس :

حتی میتونی تخیلیش کنی.

من قول ميدهم اگر فقط دوتا بمب اتمی کوچولو داشته باشيم همه بدبختی​های اين مملکت درست ميشه. باور نداريد؟ الان توضيح ميدم:

فرض کنيد ما همبن الان دوتا بمب اتمی درست کرديم و گذاشته​ايم توی انبار و درب​آنجا را قفل کرده​ايم و کلیدش را داده​ايم دست یک آدم مطمئن و مورد اطمینان.
بعد از گذشت مدتی امريکا و اروپا از دستيابی ايران به سلاح اتمی حسابی عصبانی ميشوند و ميگن: ديديد اينها دروغ ميگفتند. اينها ميگفتند ما میخواهیم از بمب اتم برق توليد کنيم حالا رفته​اند سلاح اتمی درست کرده​اند و برای ما دارند شاخ و شانه میکشند. ابتدا تهديد ميکنند و قطعنامه صادر ميکنند ولی فایده​ای ندارد. احمدی​نژاد به خارجی​ها دهن کجی ميکند و سخنرانیهای آنچنانی. خارجی​ها از اين حرکت کفری ميشوند و قسم میخورند که به ايران حمله نظامی کنند. ناوها به خليج فارس روانه ميشوند و پايگاههای نظامی منطقه به حالت آماده باش درمی​آيند.
مقام رهبری دستور ميدهد: حالا ديگه وقتشه! برويد از انبار اون دوتا بمب را بياوريد تا بزنيم کله امريکا و اروپا و اسراییل رو خاکشير کنيم.
فرماندهان نظامی تشکيل جلسه ميدهند تا ببينند کليد انبار دست کيه؟ آخه توی مملکت شير تو شير ما که هيچ چيز حساب و کتاب نداره معلوم نيست چه ارگانی متصدی چه کاریه. خلاصه فرماندهان نظامی چند گروه ميشوند و هرکدام از يک راهی ميروند تا شايد کليد انبار را پيدا کنند.
به سراغ رئيس جمهور ميروند و میگن کلید پیش شماست؟ احمدی نژاد ميگه: به حضرت عباس من کليد را برنداشتم. اين آقای الهام هم شاهد است! ميتوانيد از او بپرسيد.


به سراغ آقای شاهرودی رئيس قوه قضائيه ميروند. او ميگويد: از زمانیکه من این جا را تحويل گرفته​ام کليدی نديدم. برويد از سعيد مرتضوی بپرسيد.
ميروند سراغ مرتضوی. مرتضوی ميگويد: حتما دست این روزنامه​نگارای پدرسوخته و این وبلاگ نویسهاست. کليد انبار را کش رفته​اند. خودم حسابشان را ميرسم.
ميروند سراغ خاتمی بعنوان رئيس جمهور پيشين . هرچه می​پرسند شما خبر داری کليد انبار پيش کيه؟ الان دشمن پشت مرزهاست و هر لحظه ممکن است بما حمله کند. زود باش بگو.


خاتمی نيم ساعت فقط لبخند ميزند و نهايتا که سکوت را می​شکند ميگويد: ((بايد در اين مورد فکر کنم. نگران نباشيد کليد يک روزی پيدا خواهد شد. تاريخ اين را ثابت خواهد کرد که در یک جمهوری نوپا تبلور فرآیند چالشهای سیاسی، تبلور دوکماتیزم را در فراچندسویی به کنکاش میگیرد.))

 



ميروند پيش کروبی. کروبی ميگه ما تابع رهبری هستيم. اگر ايشان بفرمايند کليد پيش ماست پس حتما هست! ولی همانطور که امام راحل فرمودند پيش ما نيست. این قدر هم درباره شهرام جزایری از من نپرسید. هر کس کلید رو بیاره من خودم ۵۰ هزار تومان بهش میدم. بعد ...

ادامه این داستان  رو  شما بنویسید. البته با حفظ شئونات و فقط در حد یک کامنت.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 16:35  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 16:9  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

فرض اول: فرض كنید آقای كروبی به عنوان رئیس جمهور انتخاب شوند.
پیش بینی می كنیم بخشی از دفتر خاطرات ایشان در سال چهارم ریاست جمهوری اشان اینگونه باشد:

- این ساسی مانكن هم عجب سریشی است، یه آهنگ تبلیغاتی برام خوند عجب توقعاتی پیدا كرد، چهار ساله مدام بوسیله ی نامه و تلفن ازم می خواد كاری كنم كه مجوز آلبوم اش رو بدن، نمی دونم چطوری به این بشر حالی كنم مملكت قانون داره، به هر آلبومی كه نمیشه مجوز پخش داد!

- با همه مخالفان و منتقدانم نامه نگاری كردم، هیچ كس نمونده كه بهش نامه بنویسم، خیلی حوصله ام سر رفته، ابطحی پیشنهاد داد دور دوم نامه نویسی رو شروع كنم و بعد از چهار سال از دوباره به شریعتمداری نامه بنویسم.

- یادش بخیر چهارسال پیش، شب رای شماری چقدر اذیت شدم، خدا خیر بده ابطحی رو كه مراقب بود خوابم نبره، وای كه چقدر روز شونزدهم خرداد توی مناظره انتخاباتی با احمدی نژاد بحث كردم، با این وجود خیلی بامعرفت بود و اولین نفر همین احمدی نژاد بود كه بعد اعلام نتایج و رئیس جمهور شدنم بهم تبریك گفت.

فرض دوم: فرض كنید آقای میرحسین موسوی رئیس جمهور شوند.

- دیگه كم كم داره همه ی ایران سبز میشه، اتوبوس های شركت واحد، تاكسی ها، هواپیماها، و به همت دانشمندان ایرانی همه ی میوه ها رو هم سبز كردیم، فقط می مونه آدمها، كه اونم به همت دانشمندان ایرانی محقق میشه، فقط كافیه یه اصلاح ژنتیكی انجام بشه!

- تا حالا چند سری تصمیم گرفتم استعفا بدم، آخه چقدر بحران؟ چقدر كارشكنی! تازه می فهمم چرا خاتمی تا دید من كاندیدا شدم سریع به نفع من كشید كنار!

فرض سوم: فرض كنید آقای احمدی نژاد از دوباره رئیس جمهور شوند.

- امروز یه پیشنهاد جدید دادم، قرار شد حالا كه بعد هشت سال نتونستیم نفت رو به سر سفره های مردم ببریم سفرهای مردم رو به سر چاه های نفت ببریم، چند تا سایه بون هم برای رفاه مردم اون ورا نصب كردیم!

- امروز هوگو ایران بود، با هم یك كوكوی سیب زمینی زدیم، خیلی چسبید، حیف كه بعد چهار سال بالاخره سیب زمینی ها تموم شدند، اما عجب بركتی داشتندها! در این چهارساله صبح، ظهر، شب سیب زمینی می خوردیم!

فرض چهارم: فرض كنید آقای محسن رضایی رئیس جمهور شوند.

- راستش شما توانستید فرض كنید اما من نتوانستم و به همین دلیل چیزی در این مورد ننوشتم، شما چیزی به ذهنتان رسید در قسمت نظرات بنویسید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت 18:20  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

مردی تایوانی که برای قضای حاجت به دستشویی منزلش رفته بود توسط ماری گزیده شد این مار که از نوع مار موش‌ خوار است درون کاسه توالت پنهان شده بود. وی می گوید به محض نشستن روی کاسه توالت دردی مانند برش با چاقو در آلتم احساس کردم و بعد به صورت غریزی از جا پریدم که در آن حال مار بزرگی را درون کاسه توالت مشاهده کردم. این مرد هم اکنون تحت درمان است.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 21:38  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

سریالهای تلوزیون همیشه شاهکار بود.حالا چند شب پیش هم به لطف هنر دوبله یکی دیگه از شاهکارهای خودش رو در یکی از قسمتهای سریال پرستاران رو کرد.در این قسمت زنی به جرم خیانت شوهرش , مردونگی آقا ؟!!! رو نصفه شب با یک ساتور نیم متری بریده بود و یک جا قایم کرده بود. مرد بیچاره هم زار و نزار و گریان افتاده بود تو بیمارستان.دوستان خلاق صدا و سیما خلاقیت به خرج داده بودند و بجای عضو بریده شده انگشت پا رو جایگزین کرده بودند.یعنی خانوم ماجرا انگشت پای آقا رو به جرم خیانت بریده بود.دکتر بیمارستان هم اعلام کرد که اگر عضو بریده شده پیدا بشه شاید بشه پیوند زد. آقای ماجرا هم به زنش التماس میکرد که: تو رو خدا بگو کجا گذاشتیش؟!!! زن هم آدرس انگشت! رو نمیداد و همه به تکاپو افتاده بودند تا عضو خیانت کار یعنی انگشت پا رو پیدا کنند. پلیس ها هم میخندیدند و میگفتند : سزای کسی که خیانت کنه همینه! یعنی بریدن انگشت پا !

دست آخر هم انگشت مرد بیچاره رو تو دستشویی پیدا کردند.زنه هم از اینکه پیدا شده ناراحت شد و گفت: کاش انداخته بودمش جلوی سگ!

قصه ما به سر رسید انگشت به خونش؟!!! نرسید. و ما هم تشکر میکنیم از رسانه ملی که این همه سریال قشنگ و آموزنده برای ما نشون میده و ما میفهمیم که سزای مرد خیانتکار بریده شدن انگشت پایش و انداختن آن جلوی سگ است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 20:26  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

q0g8mvpvqralaoo7gtvv.jpg

بی حجابی در مسجد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 9:34  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه..."

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
"- این یکی؟!.... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 22:2  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

ملیکا بیدار است ! ...... از آمریکا بیزار است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 8:57  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

?- بدبخت حسین دلت بسوزه همون دختری که به تو پا نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم

 ?- وای پسر ! این دختره دانشجو که توی کلاس ماست رو دیدین عجب هیكلی  داره !

 ?- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم .

 ?- ...ها !  حوصله مون سر رفت ! دو تا ...شعر بگین تا بخندیم !

 ?- یک سی دی توپسی گیرم اومده که خیی باحاله . جدیدترین شوی جنی فر لوپر و شکیراست .

 ?- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه را میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم  ....بهش!

 ?- ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره  فقط دنبال خونه خالی میگردیم .

 ?- بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... توی کوچمون دختره قد بلنده ...

 ?- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم
 
10-دیشب جاتون خالی.مامانم اینا نبودن یه غذای توپ!!! درست كردم.
فقط یه كم زیادی رو گاز موند كه اونم مهم نیست.نمیدونید ته دیگ تخم مرغ چه خوشمزه هست!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 16:44  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 




Persianv.com At site

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 16:39  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

این یک مدل شگفت آور، عجیب و غریب و عیناً شبیه من است.
شهردار لندن از دیدن مجسمه مومی خود در موزه «مادام توسو» لندن شوکه شد.

به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری فرانسه، «بوریس جانسون» که از مشاهده "چاقی" این مدل مومی تعجب کرده و گویا تازه متوجه اضافه وزن خود شده بود ، قول داد با ورزش بیشتر از وزن بدنش بکاهد.

جانسون (سمت چپ) که در کنار مجسمه شبیه خود در موزه مادام تاسو صحبت می کرد افزود: "فقط زمانی که شما خودتان را در یک نمای سه بعدی مشاهده می کنید تازه متوجه می شوید که چقدر چاق و فربه هستید. من باید بیشتر ورزش کنم و وزن خود را کاهش دهم."

شهردار لندن در عین حال تلاش کارکنان این موزه برای ساخت چنین مجسمه ای که از شباهت فوق العاده ای به او برخوردار است را ستود: "این یک مدل شگفت آور، عجیب و غریب و عیناً شبیه من است."

Persianv.com At site

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 16:55  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

خبرآنلاین گزارش داد:
در میان اظهارات نامزدهای انتخاباتی، انتقادات و تخریبهایی علیه دولت صورت گرفته که به نمونه هایی از آن اشاره می شود:
1- متأسفانه امروز هزینه مدیریت در کشور ما خیلی بالاست و بیش از 60 درصد اعتبارات ما صرف هزینه‌های جاری دولت می‌شود که بیشتر آن هم صرف مخارج مصرفی‌ می‌شود.

 2- مراکز علمی، فرهنگی و دینی اصیل ما مورد غفلت قرار گرفته‌اند و متأسفانه در سالهای اخیر شاهد آثار این غفلت بوده‌ایم.
 
3- امروزه متأسفانه 80 درصد صنعت در اختیار دولت قرار دارد. امروز این که فرصت‌ها باید در اختیار مردم قرار گیرد، به خصوصی‌سازی و آن هم به فروش اموال دولتی تعبیر شده و قطعاً با خصوصی‌سازی واقعی که همان آزاد شدن انرژی مردم است، مغایرت دارد.
 
4- من پس از مطالعه و تحقیق و بررسی همهجانبه به این نتیجه رسیدم که کشور را بسیار بهتر از وضع موجود آن می‌توان اداره کرد و به همین دلیل تصمیم گرفتم وارد عرصه انتخابات شوم و به نفع کسی نیز کنار نخواهم رفت.
 
5- علیرغم زحمات مدیرانی که در طی سالهای گذشته مسئولیت اجرایی کشور را برعهده داشته‌اند، چون تلاشهای آنها با محور عدالت انجام نپذیرفته است شاهد گسترش فقر و فساد و تبعیض بوده‌ایم.
 
6- در چند سال اخیر افراد تحت پوشش کمیته امداد و بهزیستی روز به روز در حال افزایش بوده‌اند آیا این وضعیت حاکی از آن نیست که دامنه فقر و تبعیض روز به روز بیشتر شده است؟
 
7- اینکه یک کارمند عالیرتبه 20 برابر یک کارمند معمولی حقوق می‌گیرد حاکی از افزایش شدید فاصله طبقاتی است و با این روند نمی‌توان به چشم‌انداز مطلوب 20 ساله رسید.
 
8- افرادی هستند که به خاطر ارتباطات خود در سیستم اداری کشور از امتیازات ویژه‌ای برخوردارند و در این میان بعضی‌ها اصلاً به وجود تبعیض اعتقاد ندارند، قطعاً باید این گونه گریز‌گاهها را بست تا عدالت برقرار شود.

 9- صدها میلیارد تومان از پول بیت‌المال صرف خرید ساختمانهای مجلل دستگاهها در تهران شده است که بسیاری از این ساختمانها غیرضروری است و با فروش آنها و خرید ساختمانهای ارزان‌تر در شهرستانها، هم بازدهی امور بیشتر می‌شود و هم منابع مالی برای رفع مشکلات جوانان و مردم فراهم می‌آید.

 10- امروز متأسفانه با وجود خدمات دولت و هزینه کردن‌های بسیار، کشور دچار فقر، فساد و تبعیض است.
 
11- اگر دولت پول ندارد، سازمانها و شرکتهای دولتی، هزینه برجهای دهها میلیارد تومانی را از کجا تأمین می‌کنند و چرا سالانه دهها میلیون دلار از بودجه عمومی برای سفرهای خارجی هزینه می‌شود. ما منابع به اندازه کافی در اختیار داریم اما از آنها به طور مناسبی استفاده نمی‌شود.
 
12- مگرنه این است که دولت آتی باید نقایص و نقاط ضعف دولت‌های گذشته را برطرف کند پس چرا با طرح موضوع انحرافی نامزدها، به صورتی زیرکانه فضا و فرصت نقد دولت را از این مردم سلب کردند.
 
13- تورم مهار گسیخته اقتصادی فشار سنگینی را بر مردم وارد می‌کند و این در حالی است که به نظر می‌رسد دولت از آثار این تورم مصونیت دارد و همه‌ آسیب‌ها متوجه مردم است، زیرا شرکت‌ها و سازمان‌های دولتی گران‌ترین ساختمان‌های شمال تهران را خریداری می‌کنند و خاصه خرجی از کیسه بیت‌المال نیز به یک رویه‌ عادی در نظام اداری و اجرایی تبدیل شده است.
 
14- اصلاح امور، مبارزه با فقر و فساد و پیشرفت کشور، بدون حضور مردم، امکان‌پذیر نیست فقط با اداره، دفتر و دستک، نمی‌توان کاری از پیش برد.


******

آنچه در بالا خواندید، نقد‌های مهدی کروبی یا مهندس موسوی یا محسن رضایی نیست، سخنان دکترمحمود احمدی‌نژاد است که در اردیبهشت و خرداد 84 - در دوران تبلیغات انتخاباتی - مطرح شده است!
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 12:7  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

http://birup.com/Pic/Topic/9/haj-sasi-mankan.jpg

ساسی مانکن توبه کرد !

دروغ و راستش گردن اونهایی که اینو گفتن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 16:31  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

alt

واقعا که نوه چقدر نسبت به بابابزرگ محبت داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 11:41  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

راستی آیا تا به حال به این موضوع فکرکرده اید که اگرخانمها به جای حامله شدن و وضع حمل،مانند پرندگان تخم می گذاشتند، چه اتفاقاتی در دنیا رخ می داد، و زندگی روزمره ما دستخوش چه تغییراتی می شد؟..............
MQuest.Blogfa.comبرای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 11:32  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!
احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!

بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.
ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!

دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال کسه دیگه ای گشت
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!

چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 11:26  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

اگه گفتی اسم این ورزش چیه؟؟؟

بجای فوتبال باید بگی : فاکبال !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:45  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

دیگه حتی به ماشینها هم نمیشه اعتماد کرد !

معلوم نیست صاحبش چه حالی داره! ... دیگه کسی این ماشینو نمیخره .... رو دستش خواهد موند و ترشیده میشه !!! .... حیف از این همه جهاز که براش خریده بود!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:43  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

عکس کنار تصویر سرباز آمریکایی است که بعد از حمله طالبان به مواضع آنها در کونار افغانستان فرصت پوشیدن لباس نظامی اش را پیدا نکرده است.

مادر زاچری بوید سرباز19 ساله آمریکایی بعد از دیدن تصویر پسرش در صفحه اول دیلی تلگراف گفت : پسرم همیشه شخصیت جالبی داشته است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 8:26  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

جدیدترین مدل نوکیا !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 18:20  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 


رابطه مگس با انسان در جهان هستی دو نوع بیشتر نمیباشد!!!

رابطه اول
مگس روی شما می نشیند:
 در این رابطه معلوم میشه كه شما چه انسان گوهی هستی...
 

رابطه دوم مگس روی شما نمی نشیند:
 
به خودتان افتخار نكنید 
در این رابطه نیز معلوم میشود كه شما هیچ گوهی نیستی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 0:6  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

یک نفر که مسابقه فوتبال تماشا می‌کرد از بازی تیم برنده خوشش آمد رفت پیش مربی تیم وگفت: من دلم می‌خواهد تیم شما به شهرستان ما بیاید.

مربی گفت: نمی‌آید، چون بازیکنان تیم و خانواده‌شان در این شهر زندگی می‌کنند.

آن یک نفر گفت: البته که می‌آید، چون من تلفن همراه دارم.

مربی گفت: من هم تلفن همراه دارم، حتی همه بازیکنان تیم تلفن همراه دارند.

آن یک نفر گفت: اما تلفن همراه من دارد زنگ می‌زند.

مربی گفت: همه تلفن‌ها ممکن است زنگ بزنند.

آن یک نفر گفت: اما تلفن من با شما کار دارد. و گوشی را داد دست مربی!

مربی گوشی را گرفت و گفت: بفرمایید... نه اصلا... غیر ممکن است...خوب البته شاید هم بشود... البته قربان حتما ... بنده اصلا معتقدم که بچه‌ها دلشان پر می‌زند برای انتقال به شهرستان... شما خیلی لطف کردید که با درخواست بچه‌ها برای انتقال موافقت فرمودید.

آن یک نفر لبخند زد و به مربی گفت: دیدی که می‌شود؟!

مربی گفت: دیدم، شنیدم، خندیدم.

***

یک نفر رفت به یک بانک بزرگ و گفت: من یک وام بزرگ می‌خواهم.

رییس بزرگ گفت: وام بزرگ، طرح‌های بزرگ، مدارک بزرگ و ضامن‌های بزرگ می‌خواهد،
داری؟

آن یک نفر گفت: ندارم، فقط یک تلفن همراه کوچک دارم. بفرمایید!

و گوشی را به رییس بزرگ داد. گوشی زنگ زد، رییس بزرگ با تلفن حرف زد، مکالمه تمام شد، وام آماده شد. آن یک نفر وام را گرفت و لبخند زد و رفت. رییس بزگ هم لبخند زد و کیفش را برداشت و رفت و دیگر به بانک برنگشت. آن یک نفر هم دیگر به بانک برنگشت.

***

یک نفر رفت به یک دانشگاه بزرگ وگفت: یک مدرک بزرگ به من بدهید!

گفتند: باید سال‌ها درس بخوانی، تکلیف بنویسی، امتحان بدهی، پژوهش کنی، پایان‌نامه بنویسی، از پایان‌نامه دفاع کنی، بعد مدرک بزرگ بگیری.

آن یک نفر گفت: من وقت ندارم، سواد درست و حسابی هم ندارم، حوصله هم ندارم.

گفتند: پس چه داری؟

گفت: تلفن همراه دارم.

گفتند: خوشا به سعادتت! تو که تلفن همراه داری، چه نیازی به مدرک بزرگ داری؟

آن یک نفر گفت: تلفن همراه که چیز مهمی نیست.

گفتند: مگر تو این نوشته را از آغاز نخوانده‌ای تا اهمیت آن را بدانی؟

آن یک نفر گفت من که گفتم سواد درست و حسابی ندارم لطفا شما آن را برایم بخوانید!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 15:11  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

مـــــردها كاین گریه در فقدان همســــــــر می كنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاك بر سر می كنند !

خاك گورش را به كیسه ، سوی منزل مـــی برند !

دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می كنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند

خاك زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می كنند

روز و شب با عكــس او ، پیوسته صحبت می كنند

دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی كنند !

در میان گریه هاشان ، یك نظر ! با قصد خیــــــر !!

بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می كنند !

بعدٍ چنــــــدی كز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خـــــــود ! فكــــر دیگــــــر مـــی كنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال

جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می كنند

كـــــــــج نیندیشید !! فكــر همســـــــر دیگر نیَند !

از برای بچـــه هاشان ، فكر مـــــــادر مـــی كنند

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 14:41  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

آیا میدانید چرا زنها و مردها بصورت مختلط فوتبال بازی نمیکنند؟!!

جواب در ادامه مطلب !


MQuest.Blogfa.comبرای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 21:39  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 9:11  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

 

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند...
مرد میانسالی با لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دست داشت، شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و...
هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.
شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.
فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است.
تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت... ماهی را پس بده... من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم.... چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟
من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.
او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم.
و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 21:45  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

با وجود اینکه به عشق آقایون ایرانی نسبت به همسرانشون شکی نیست،ولی مساله اینجاست که چرا برای ابراز این احساس تلاش زیادی نمیکنن؟

توی این لاگ میخوام چندتا روش کم خرج،جالب و تاثیر گذار رو برای آقایون خوب ایرانی (متاهلین و مجردا البته برای آیندشون) به نمایش بذارم.

گاهی آنقدر درگیر کارای روزمره و گرفتاریهای همیشگی مون می شیم که محبت کردنو یادمون میره.میشه با یه کار کوچولو اما غافلگیر کننده تنوع رو به زندگی مون برگردونیم.

و اما اولین پیشنهاد جالب کوچولو.

بعد از ظهری رو مجسم کنید که شما مقابل محل کار همسرتون در ماشین انتظار میکشید و در این فکرید که با وجود ترافیک زودتر از شب به خانه نخواهید رسید.4 راه برای شما وجود داره:

راه اول:وقتی همسرتون در ماشین رو باز میکنه از اینکه چند لحظه ای دیرتر اومده اظهار نارضایتی کنید و...(که این امر باعث شروع مشاجره خواهد شد!)

راه دوم(که راه پیشنهادی برای مردهای رمانتیک ایرانیه):با اجرای چند کار ساده زیر میتونید بعد از یک روز سخت کاری با چهره هایی خندان و رحیه ای عالی به خونه برگردید.

در همان مدت کوتاهی که منتظرید کاغذی کوچک بردارید و روی آن جمله ای کوتاه و مثبت بنویسید مثل:"همیشه سبز باشی عزیزم،دوستت دارم".و اون رو روی آینه آفتابگیر بچسبونید.

معمولا یکی از اولین کارهایی که خانوما موقع سوار شدن اتومبیل انجام میدن نگاه کردن به آینه آفتابگیره.اما اگر همسرتون فراموش کرد این کار رو انجام بده شما میتونید با زیرکی اونو به این کار وادار کنید!با گفتن جمله ساده ای مثل:"عزیزم پیشونیت کثیف شده!".مطمئنا وقتیکه همسرتون یادداشت شمارو میبینه از اینکه با وجود خستگی بازهم به فکر روحیه او بودین خیلی خوشحال میشه.

راه سوم:شما میتونید بدون هیچ حرفی رانندگی کنید و گاهی هم به ماشین هایی که جلوی شما می پیچند بدوبیراه بگین.همسرتون هم به پیاده رو ها ،ویترین مغازه ها و ماشین های دیگه نگاه میکنه.گاهیم با حسرت نگاهی به خانومی میندازه که همسرش از گل فروش سر چهار راه برای او گل خریده!

راه چهارم:و اما راه چهارم اینکه به دلیل سهمیه بندی بنزین ماشین رو در پارکینگ خونه مخفی کنید وتا خدای نکرده قطره ای از سهمیتون کم نشه.نه به فکر همسرتون باشید چطور و با چه روحیه ای به خونه برمیگرده نه به فکر رومانتیک بودن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 0:0  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

یك شركت امنیتی هلندی بر پایه مطالعات جدید خود اعلام كرد، مجرمان اینترنتی این روزها حاضرند با پرداخت هزاران دلار گوشی 1100 نوكیا كه دیگر تولید نمی‌شود و روی آن یك نرم‌افزار آسیب‌پذیر نصب شده است را خریداری كنند. این نرم‌افزار به هكرها امكان می‌دهد تا به حساب‌های آنلاین كاربران دسترسی پیدا كنند.

به گزارش البرز این خبر با توجه به زیر ساختهای بانکداری الکترونیک شاید خیلی در ایران مهم تلقی نشود اما در کمال تعجب فعالان بازار گوشی تلفن همراه میگویند تقاضا برای خرید مدل 1100 نوکیا در ایران هم در حال افزایش است.

البته قیمت این مدل گوشی هنوز خیلی بالا نرفته و مانند اروپا به 32000 دلار نرسیده است! با اینحال ایرنیها در اقدامی مبتکرانه و با یک دستکاری جزیی از گوشی تلفن همراهشان به عنوان هشدار دهنده وجود پلیس راهنمایی و رانندگی نزدیک خودرویشان استفاده میکنند.

خبرنگار البرز که این خبر را شنیده بود به عنوان یک خریدار به پاساژ علاءالدین مرکز فروش و خدمات گوشی تلفن همراه رفت تا این نوآوری - درنوع خود - جالب توجه را از نزدیک ببیند.
فروشندگان میگویند با وارد کردن یک جسم خارجی چوبی (مانند چوب کبریت) به محل ورود فیش handsfree گوشی میتوان از فاصله 500 متری فهمید که سرعت خودرو توسط دوربین پلیس زیر نظر است.
به این ترتیب که با وارد کردن چوب کبریت، روی صفحه گوشی تلفن همراه تصویر کوچک یک خودرو ظاهر شده و هنگام حرکت خودرو با سرعت زیاد چنانچه اشعه دوربین کنترل سرعت پلیس به خودرو برخورد کند گوشی صدایی شبیه علامت هشدار پخش میکند. با این شیوه رانندگان خواهند توانست قبل از متوجه شدن کاربر دوربین از سرعت خود بکاهند و از مقابل دیدگان پلیس عبور کنند
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 9:55  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

یکی بود، یکی نبود.

یک جوونِ جقله ای بود، فرض کنید مثلِ من، یه جایی به سرش زد فرهنگ سازی کنه، مثلا مثلِ من، اومد یه جایی، خیلی بزرگ نوشت: بعضی ها برای رفع خستگی چای می خورند ... کاش همدیگر را می بوسیدند.

جمله انگار قشنگ بود، می گفت بیایید وقتی از کارِ روزانه خسته می شویم، به جای هر لیوان چای یکی از عزیزانمان را ببوسیم، می خواست فرهنگِ دوست داشتن و دوست داشته شدن را یک جورایی رواج بده، مثلِ ترکِ سیگار... هر وقت هوسِ سیگار کردی مغز گردو بخور، یا بادام، یا ورزش کن... خلاصه هر وقت احساس خستگی کردی و هوس چای کردی، توی محلِ کار یا خونه، بگرد کسی را که دوست داری ببوس، اینجوری خستگی همه در میره، کسی از بوسیده شدن بدش نمیاد...

اما یه چیزی .

اون جقله که اون نوشته را نوشت، به یک چیزی فکر نکرد، اگر قرار باشه توی یک اداره، اونهایی که برای رفعِ خستگی چای می خورند، بخواهند به جای چای یکی را ببوسند چه می شود...

تصور کن یک اداره، با 100 تا کارمندِ زن و مرد، همه در طولِ روز خسته می شوند، هوسِ چای می کنند... ببین توی اون اداره چه بلبشویی می شود، هر کسی یکی را گرفته و یک گوشه ای داره ماچ می کنه ... جالبه نه ؟

اما خارج از شوخی می گویم، چرا ما هر وقت از کار خسته می شیم چای می خوریم و بغل دستی را نمی بوسیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 8:0  توسط ๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑  | 

صفحه بعد

نويسندگان

๑۩۞۩๑ مهدی ๑۩۞۩๑
نیما

پيوندها

دانلود کتابهای مختلف
دست نوشته های مجید
دست نوشته های شهید گمنام
بزرگترین مرجع دانلود پارسی زبانان
بزرگترین گالری عکس بلاگفا (@@)
عشق پنهان

نوشته هاي پيشين

هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
مهر 1384