حدود دو ماه حالم خیلی بد بود. زده بودم به سیم آخر. رسیده بودم ته تهای خط.اون تهاش که دیگه به این راحتیا نمیشه برگشت.
دیگه داشتم بیخیال همه چیز می شدم. روز و شب همه مصیبت هام جلو چشمم بود.از زندگی بریده بودم ولی جراتشو نداشتم که تمومش کنم ولی خب اونم کم کم داشتم پیدا می کردم.
حدود ۴ هفته پیش جای مهدی بودم ، داشتیم حرف میزدیم،هر چند من فکر میکردم کارم از حرف گذشته.شبش با هم اومدیم خونه ما. رسیدم خونه بابام گفت یکی از دوستام که اسم اونم مهدیه خودشو کشته.اولش باور نکردم چون فکر نمی کردم مهدی اینکارو کرده باشه ولی فرداش فهمیدم ۴ طبقه ساختمونو بدون هیچ توقفی اومده پایین ، به همین راحتی.
زمانی که مهدیو میذاشتن تو قبر من صورتشو دیدم، شاید تنها کسی بود که صورتشو بعد از مرگ دیدم.نمیدونم تا حالا مرده خودتونو تونستین تصور بکنبن یا نه، ولی من خودمو خیلی واضح تو قبر مهدی می تونستم ببینم. شاید هم قرار بود این قبر مال من باشه و مال اون شده بود.
مراسم عزاداری و اینجور کاراش همه بچه های قدیم و جدید بودن، همه ناراحت بودن ولی خب همه هم می گفتن خیلی کار اشتباهی کرده. مادرش، برادراش، خواهرش و همه خونوادش گریه می کردن ولی باباش انگار اتفاقی نیفتاده یا شاید هم تو شوک بود.مادرش چند بار غش کرد و روز سوم هم کارش به بیمارستان کشید.
روز سوم موقعیکه که دیگه همه داشتن خداحافظی میکردن باباش از همه دوستاش تشکر میکرد و میگفت ایشالا تو عروسیتون جبران کنم. منم با باباش خداحافظی کردم. هنوز ۱۰ ثانیه نشده بود که پشتم به بابا بود نمیدونم کدوم یکی از بچه ها به بابای مهدی گفت قرار بود تو عروسی مهدی شرکت کنیم(آخه قرار بود داماد بشه) نه تو عزاش. یکدفعه باباش به گریه افتاد و می گفت ک تا حالا تحمل کردم ولی بیشتر از این طاقت ندارم. نمیدونم گریه زیاد دیده بودم ولی باباش خیلی مظلوم بود.
شب این قضیه رو برای بابام تعریف کردم(آخه بابام ظهر زودتر با ماشین خودش رفت و گریه های آخرو ندید). بابم اولش چیزی نگفت و لی چند دقیقه بعد نمیدونم چرا مستقیم تو چشمای من نگاه کرد و گفت اگه این اتفاق بری ما افتاد بود من نمیتونستم تحمل کن. نمیدونم چرا ا اون موقع به هیچ کس به جز خودم فکر نکرده بودم. ولی خودمو که جای مهدی می ذاشتم می بینم واقعا حق پدر و مادرش این نبود.
چند وقته خیلی دارم فکر می کنم . نمیدونم آیا چیزی تو این دنیا هست که ارزش جون آدمو داشته باشه؟ یک نفر به چند نفر تعلق داره؟ بعد از مرگ چی بسر آدمای دور و بر آدم میاد؟شاید داشتم به جای حل مساله صورت مساله رو پاک میکردم.
نمیدونم ولی الان خیلی خوبم، احساس می کنم یکی از خوشبخت ترین آدمای روی زمینم چون سالمم، بهترین پدر و مادر تو دنیارو دارم، بهترین دوستای دنیا رو دارم(مهدی سیگاریان هم جزوشونه)، بهترین دختر دنیا باهام دوسته و از همه مهم تر خدا تا حالا زنده نگهم داشته و تا حالا نشده که منو تنها بزاره، همیشه لحظه آخر بهترین راهو بهم نشون داده و کمکم کرده .
الان هیچ مشکلی که ارزش ناراحت شدن داشته باشه ندارم و شاید به مرور همه چیز درست بشه.
شاید این نتیجه گیری خیلی خودخواهانه باشه ، ولی من فکر می کنم مهدی خودشو کشت تا من زنده بمونم، هر چند هنوز خیلیا میگن از اون بالا پرتش کردن نه اینکه خودشو پرت کرده باشه.